تبلیغات
حدیث - خلعت تو با خود ما !

از خواب بیدار شده بود.

نمی دانست که چه کند با این خوابی که دیده بود.

مقبل بود و حالا به او اقبال روی آورده بود. شاعر باشی و حضرت زهرا سلام الله علیها از تو بخواهد که شعر بخوانی و در پایان بدنی بی سر و پاره پاره جلو بیاید و بگوید:

خلعت تو را هم خودم می دهم !

بله؛ بعضی از خواب ها را نمی توان باور کرد اما این خواب و رؤیا آن چنان بر خواننده تأثیر می گذارد که به نظر می رسد برای شروع ماه محرم گریز خوبی باشد

داستان از چه قرار است؟

بخوانید: 

 

 

 

اشعار  سید علی محتشم کاشانی رحمة الله علیه خصوصیتی دارد که با وجود اینکه اشعار او بسیار خوانده می شود، ولی با این وجود اثرش نمی رود و کهنه نمی شود، چون اغراق نگفته و اکثر اشعار او مطابق اخبار و روایت است و مقبول صاحب مصیبت شده است. گویند در بعضی از اوقات امیرالمؤمنین حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه او را در گفتن شعر، کمک می کردند چنانکه از خود محتشم نقل شده، وقتی که بند سوم مرثیه را انشاء می نمودم و این شعر را گفتم:

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

کلام ناقص نا تمام بود و نمی توانستم فرد بعد را بگویم که مرثیه بی عیب شود، تا اینکه شبی امیر مؤمنان حضرت علی صلوات الله و سلامه علیه  را در خواب دیدم.

به من فرمودند: محتشم چرا مرثیه نمی گویی؟ عرض کردم این شعر را گفته ام، ولی برای شعر بعد معطل مانده ام و هر چه فکر می کنم چیزی به ذهنم نمی رسد که مطلب را بپروراند.

امام فرمودند: بگو

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

محتشم دارای مقام و رتبه بلندی بوده است و لهذا اشعار او را در بالای ایوان طلای مولی الکونین حضرت مولانا الحسین صلوات الله و سلامه علیه نوشته اند.

مرحوم حاج اسماعیل سبزواری در کتاب عددالسنه کیفیت خواب مقبل را از حزن المؤمنین نقل نموده و فرموده که خود احقر در اصفهان در خانواده مقبل کیفیت خواب را به خط او نیز دیدم که خوابش را چنین نقل نموده:

در سالی که زوار بسیاری، از اصفهان به جهت زیارت عاشورا عزم کربلا شدند و من مرد تهی دستی بودم، به یکی از دوستان خود گفتم که می ترسم بمیرم و آرزوی زیارت سیدالشهداء روحی له الفداء در دلم بماند، پس او دلش بر من سوخت و بر حال من رقت به اتفاق همه و این رفیق شفیق، روانه شدیم ولی در نزدیکی گلپایگان جمعی از قطاع الطریق، شبانه بر سر زوار ریختند و همه را غارت نمودند و ایشان برهنه و عریان وارد گلپایگان شدند.

بعضی قرض کردند و رفتند و من همانجا ماندم، نه اسباب رفتن داشتم و نه دل برگشتن، تا آنکه ماه محرم شد،حسینیه ای در آنجا بود که شب ها، شیعیان در آن مشغول عزاداری بودند، من هم در آنجا به سر بردم و شب و روز می گریستم. در اواخر شب خوابم ربود، و در عالم واقعه دیدم وارد کربلا شدم، و رفتم به جانب حرم که مشرف شوم و اذن دخول می خواستم.

شخصی مرا مانع شد و به دست اشاره کرد که برگرد، که الآن وقت زیارت کردن تو نیست، گفتم بنا نبود حرم جناب ابی عبدالله الحسین صلوات الله و سلامه علیه حاجب و مانع داشته باشد.

هر که خواهد گو بیا و گو برو

کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

گفت ای مقبل در این لحظه، حضرت زهرا صلوات الله و سلامه علیها و مادرش خدیجه کبری و مریم و حوا و آسیه و جمعی از حورالعین، با جمعی از انبیاء به زیارت آمده اند.

قدری تأمل کن، آن ها که فارغ شدند نوبت تو می شود، گفتم تو کیستی؟ گفت من ملکی هستم از جمله حافین حول حرم مطهر، که دائم برای زوار استغفار می کنم.

پس در این لحظه دست مرا گرفت و در میان صحن گردش می داد، جمعی را در صحن مقدس می دیدم که شباهت به اهل دنیا نداشتند تا اینکه رسیدیم به موضعی که در آنجا محفلی بود آراسته، و جمعی موقر با خضوع و خشوع نشسته بودند، آن ملک پرسید آیا اینها را می شناسی؟ گفتم نه، گفت این ها حضرات انبیاء هستند، که به زیارت حضرت سیدالشهداء صلوات الله و سلامه علیه آمده اند.

آنکه بر همه مصدر (و مقدم) نشسته، حضرت آدم ابوالبشر صفی الله علی نبینا و آله و علیه السلام است و آنکه در طرف راست او نشسته، حضرت نوح نجی الله است و در طرف چپش حضرت ابراهیم خلیل الله است و آن یکی شیث است و دیگری ادریس است و آن هود و آن صالح و آن اسماعیل و آن اسحاق و آن داود و آن سلیمان و آن کلیم الله و آن روح الله است.

در این اثناء دیدم بزرگواری از حرم بیرون آمده، در حالتی که دو نقر زیر بغلهای او را گرفته بودند، پس همه انبیاء برخاستند و تعظیم او نمودند و آن بزرگوار رفت و در صدر مجلس نشست و بعد از لحظه ای سر بلند کرد و فرمود محتشم را بیاورید.

پرسیدم این بزرگوار کیست؟ گفت خاتم الانبیاء محمد مصطفی صلی اللٌه علیه و آله و سلم است. لحظاتی نگذشت که محتشم را آوردند و او مردی خوش سیما و کوتاه قد و عمامه ژولیده بر سر داشت، و چون وارد شد تعظیم کرد و ایستاد. حضرت رسول اکرم صلی اللٌه علیه و آله و سلم فرمودند: ای محتشم امشب شب عاشوراء است، پیامبران برای زیارت فرزندم حسین صلوات الله و سلامه علیه آمده اند و می خواهند عزاداری کنند، برو بالای منبر و از اشعار دلسوز خود بخوان تا ما بگرییم.

به امر پیامبر اکرم صلی اللٌه علیه و آله و سلم منبری گذاشتند، و محتشم رفت در پله اول آن ایستاد، پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم اشاره کرد بالاتر برو، و در پله دوم ایستاد فرمود بالاتر برو تا آنکه در پله نهم منبر ایستاد حضرت فرمودند بخوان.

مقبل می گوید حواسم را جمع نمودم ببینم محتشم کدام بند مرثیه را می خواند که از همه دلسوزتر است، شروع کرد به خواندن این بند:

 

کشتی شکست خورده طوفان کربلاء

در خاک و خون فتاده به میدان کربلاء

گر چشم روزگار بر او فاش می گریست

خون می گذشت از سر ایوان کربلاء

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلاء

(عرض کرد یا رسول الله)

بودند دیو و دد همه سیراب و می مکید

خاتم ز قحط آب، سلیمان کربلاء

 

صدای پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم به ناله بلند شد و رو به انبیاء کرد و فرمودند: ببینید امت من با فرزند من چه کرده اند، آبی را که خدا بر کلاب و ذئاب و کفار مباح کرده، امت من، بر اولاد من حرام کرده اند. پس محتشم شروع کرد به این مرثیه:

 

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زارزار

 

چون محتشم به این شعر رسید پیامبران همه دست بر سر زدند، محتشم رو به پیامبران کرده و گفت:

 

جمعی که پاس محملشان بود جبرئیل

گشتند بی عماری و محمل شترسوار

 

پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم فرمود بلی این جزای من بود، که دختران مرا در کوچه و بازار مثل اهل زنگبار بگردانند. محتشم سکوت کرد و ایستاد که پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم او را مرخص فرماید و از منبر به زیر آید.

حضرت پیامبر اکرم صلی اللٌه علیه و آله و سلم فرمودند: محتشم هنوز دل ما از گریه خالی نشده است بخوان، محتشم شوقی پیدا کرد و به هیجان آمده که پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم میل دارد از اشعار او بگرید عمامه را از سر برداشت و بر زمین زد و با دستش اشاره نمود، به طرف قبر سیدالشهداء صلوات الله و سلامه علیه و عرض کرد: یا رسول الله منتظری من بخوانم و بشنوی؟ اینجا نظر کن

 

این کشته فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

مرغ هوا و ماهی در کباب شد

 

ملکی صدا زد، محتشم پیامبر غش کرد، لذا محتشم از منبر به زیر آمد.

چون رسول خدا صلی اللٌه علیه و آله و سلم به هوش آمد، ردای مبارک خود را به عنوان خلعت به او عطاء فرمود. مقبل می گوید با خود گفتم خاک بر سرت، ای بی قابلیت، این همه شعر و مرثیه گفته ای، حال معلوم شد که پسند نشده، تو حاضر بودی و پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلٌم اعتنا نفرمود به تو، محتشم را احضار فرمود و اشعار خود را خواند و پیامبران گریستند و به خلعت مفتخر گردید.

پس خود را بسیار ملامت نمودم و راضی بودم که زمین شکافته شود و من بر زمین فرو روم و خواستم زودتر از صحن بیرون روم که مبادا آشنایی مرا ببیند و خجالت بکشم.

چون روانه شدم، و نزدیک درب صحن رسیدم، دیدم حوریه سیاه پوش، از حرم بیرون آمد و دوان دوان رفت خدمت پیامبر صلی اللٌه علیه و آله و سلم و عرض کرد یا رسول الله صلی اللٌه علیه و آله و سلم دخترت فاطمه صلوات الله و سلامه علیها می گوید: چرا دل مقبل را شکستی او هم برای فرزندم حسین صلوات الله و سلامه علیه مرثیه گفته است.

در این هنگام فرمود مقبل بیا، دخترم فاطمه صلوات الله و سلامه علیها میل دارد تو هم اشعار خود را بخوانی. مقبل می گوید بدین شعف چیزی نمانده بود، که جانم از بدنم برود، آمدم تعظیم کردم و رفتم بالای منبر، در پلٌه اوٌل ایستادم، حضرت نفرمود بالاتر برو فرمود بخوان.

پس دانستم که میان من و محتشم، چقدر فرق است، با خود خیال می کردم که در مقابل آن مرثیه های دلسوز و پر گریه محتشم چه بخوانم، یادم آمد که واقعه شهادت را از همه بهتر به نظم آورده ام سه شعر خواندم و عرض کردم یا رسول الله:

 

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حرکت ذوالجناح از جولان

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

نه سیٌدالشٌهداء بر جدال طاقت داشت

هوا ز باد مخالفت چه قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

 

چون این شعر را خواندم، صدای شیون بلند شد، و پیامبر اکرم صلی اللٌه علیه و آله و سلم  بر سر می زد و می گفت وا ولداه،‌ که یک مرتبه حوریه ای صدا زد، مقبل بس است. فاطمه زهراء صلوات الله و سلامه علیها روی قبر حسین صلوات الله و سلامه علیه غش کرد.

مقبل می گوید از منبر فرود آمدم در دلم گذشت کاش مرا هم خلعتی مرحمت می کردند، که در نزد امثال و اقران، و نزد محتشم سرافراز می شدم.

که ناگاه دیدم از حرم مطهر، جوانی بر سر، و با بدن پاره پاره، بیرون آمد، و از حلقوم بریده فرمود: مقبل دلت نشکند، خلعت تو را هم خودم می دهم...

 

فرا رسیدن دهه محرم تسلیت باد





طبقه بندی: مناسبت ها، 
برچسب ها: امام حسین، محرم، عزاداری، شعر آیینی، اجر عزاداری، مقبل، محتشم، شعر عاشورایی،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | توسط : مهاجر محدث